نمیدونم چی قراره بشه.
وجودم دو نیمه شده؛یه نیمه بیخیال ک خودشو ب دست تقدیر سپرده
و نیمه دیگه ترسون و لرزون ک چی میخواد پیش بیاد.
اصلا یادم رفته چی میخوام.
یادم رفته خودمو
علایقمو
خواستنامو
یکی و میخوام شونه هامو بگیره محکم تکون بده منو ب خودم بیارتم.
کی و چطور اینقد سطحی و پوچ شدم ک از عمق همه چیز و هرچیز فرار میکنم و خودمو میزنم ب خریت؟؟
نباید ایطور بمونه. نمیذارم همینطور بمونه.مگه الکیه.نمیخوام نازک آرای تن ساق گلی ک ب جانش کشتم و ایضا ب جان دادمش آب ب برم بشکند.نمیذارم.
ساق گل هم استعاره از شخصیت درونی همایونی ماست.آرررره😏
ها ی چیز دیگه و کاملا بیربط ک حین نوشتن یادم افتاد
ی عادت وحشتناک بدی ک تازه متوجه شدم دچارشم و هم کشف کردم -_-
اینجوریه ک تعاریفی ک دیگران بنا ب هر دلایلی ازم میکنن و میام میگم،حالا ن پیش هرکس؛پیش یکی دو نفر.ولی بازم!
آخه چ کاریه؟!آدم عنش میگیره.عقده ای بار اومدم انگار.اوق.