تو ی دوران بی حسی و منگی کامل ب سر میبرم،تو ذهنم خیلی چیزا قاطیه. مث ی کلاف سر درگم.اصلا نمیدونم چی ب چیه.

نمیدونم چی قراره بشه.

وجودم دو نیمه شده؛یه نیمه بیخیال ک خودشو ب دست تقدیر سپرده

و نیمه دیگه ترسون و لرزون ک چی میخواد پیش بیاد.

اصلا یادم رفته چی میخوام. 

یادم رفته خودمو

علایقمو

خواستنامو

یکی و میخوام شونه هامو بگیره محکم تکون بده منو ب خودم بیارتم.

کی و چطور اینقد سطحی و پوچ شدم ک از عمق همه چیز و هرچیز فرار میکنم و خودمو میزنم ب خریت؟؟

نباید ایطور بمونه. نمیذارم همینطور بمونه.مگه الکیه.نمیخوام نازک آرای تن ساق گلی ک ب جانش کشتم و ایضا ب جان دادمش آب ب برم بشکند.نمیذارم.

ساق گل هم استعاره از شخصیت درونی همایونی ماست.آرررره😏

ها ی چیز دیگه و کاملا بیربط ک حین نوشتن یادم افتاد

ی عادت وحشتناک بدی ک تازه متوجه شدم دچارشم و هم کشف کردم -_-

اینجوریه ک تعاریفی ک دیگران بنا ب هر دلایلی ازم میکنن و میام میگم،حالا ن پیش هرکس؛پیش یکی دو نفر.ولی بازم!

آخه چ کاریه؟!آدم عنش میگیره.عقده ای بار اومدم انگار.اوق.

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام مرداد ۱۳۹۷ساعت 1:43 به قلم لیلی   |