امروز حقوق و دادن و من دیوونه وار شروع کردم به پرداخت قسط و قبض و وسایل ضروری،
هیچی نشده ۱۰ تومن خرج کردم.
تصمیم دارم این ماه رو هوشیارانه خرج کنم 👀
اما امشب و به خودم یه غذای مشتی هدیه کردم و دلی از عزا درآوردم، چسبید واقعا.
دیگه اینکه دلم برا کتاب خوندن و رها شدن و گم شدن میون کلمات تنگ شده، مشکل اینه وقتم محدوده و اوقات فراغتمم به خواب میگذره چون خستهم.
پ.ن بیربط: شین برگشت بهم گفت آدم میتونه یه ساعت تمام بهت خیره شه.
چقد این مردا لب و دهنن خداوندگارااااا.
امروز و به کار و مشغولیت زیاد گذشت.
له و خسته و منتظر حقوقم 👀
به پنجشنبه و اومدن نگار فکر میکنم تحمل اینا آسون میشه 😭😭😭
دیشب و تونستیم تو بغل هم، جفت هم بخوابیم و خوشحالم :)
یعنی اگه نمیشد بدجور کلهم خراب میشد.
تا ساعت ۵ بیدار موندم بخاطرش.
فینال امشب رو رفتیم خونهی نیما اینا باز،
دلم خوش بود شب تو اتاق تنها میشیم اما مثل اینکه نمیشه :(((
واقعا دلم میخوادش، نیاز دارم به اینکه خودم رو تو آغوشش حس کنم و رها :(
هنوز هم به طرز احمقانهای امیدوارم بشه، بله.
امروز شین تو خلال صبحتامون بهم کفت من فقط با توئه که به اصطلاح سر و سری داشتم و تو تنها کسی هستی که ... پریدم وسط حرفش: داشتییییی؟
اصلاح کرد و گفت : یا حتی دارم.
اما همین اصلاحیهش(کاری که قبلا نمیکرد) باعث شد بفهمم یه اتفاقی افتاده این وسط، که واقعا نباید دیگه محل سگ به این بشر بدم، و تموم شده بدونم قضیه رو.
فک کن طرف پیش خودش هر موقع عشقش کشیده بهم نزدیک شده،
بعد حالا به صلاح دید خودش فاصله گرفته و طوری رفتار میکنه که انگار نه انگار!
اون وقت من چیکار کردم؟! عین احمقا، عین یه خمیر بازی نشستم به گوشه تا هر موقع دلش خواست بیاد و باهام بازی کنه، هر موقع هم خسته شد بره. همینقدر بیاراده.
آه لیلی، لیلی، لیلییییی
چرا اینکارا رو با خودت کردی؟ کی عقل میاد تو کلهت؟
روز تعطیل من فرا رسید و تمامی دوستام رو پیچوندم بخاطر این لحظه، این حالت که تو تختم دراز بکشم و فیلم و سریال های مورد علاقم رو ببینم، یا لم بدم یه گوشه و صرفا فقط به خودم و افکارم و احساساتم بپردازم و باهاشون تنها شم.
چرا مستقیم بهشون نمیگم نمیام؟ چون بیشتر آدما تحمل شنیدن حقیقت رو ندارن حتی اگه به همین سادگی باشه.
یک روز بعد اون شب که آب تمام دریاها رو گریه کردم و روز بعد با قیافهای داغون سر کار ظاهر شدم، رفتیم خونهی نیما فوتبال ببینیم.
آخر شب، موقع برگشتن، سه بار تو تاریکی راهپله هم و بوسیدیم،
و چیزی جز تو، لبهات، و صدات که گفتی « مسخرهی من» وجود نداشت.
امروز خستهترین بودم.
اما با الهه رفتیم بیرون و خوش گذشت.
پ.ن: یکی از اعماق وجودم داره میگه دلم برای محدثه با تمام احساسات عمیق و شدید و شورانگیزش تنگ شده :(
دارم میرم تو یه فازی که نمیخوام با هیچکسی ارتباط داشته باشم و معاشرت کنم.
این چرا انقد وقیح شده؟
چیزی که تو خرف زدنش بیشتر از همه آزارم میده اون حس تمسخر پنهون پشت کلماتشه، تمسخری که معنی « در حدی برام مهم نیستی که میخندم بهت و سوژهتم میکنم»
ازش متنفرم.
من هنوز به وجود یه عشق پر شور و آتشین، یه رابطهی پر تب و تاب اعتقاد دارم. و منتظرشم.
روز تعطیلم به خواب و استراحت و سریال و اکسپلور گردی گذشت،
الانم میخوام فیلم نفس عمیق رو ببینم.
در لحظه هزار تا فکر از سرم عبور میکنه، همشونم ماشالا چرت و پرت،
باید استفاده از فضای مجازی رو کم و کم تر کنم،
ابدا حال و حوصلهی معاشرت با انسانها رو ندارم.
دلم میخواد ورزش و رژیم و زودتر شروع کنم که این مستلزم اینه زودتر حقوقمو بدن.
دیگه اینکه...
کاش الف برای مدتی دست از سر کچلم برداره.
اه.
امروز شین برگشت بهم گفت نه میتونم باهات باشم، نه ازت بگذرم.
تو دو راهیام. و خندید.
قبلشم داشت میگفت بعضی وقتا نمیدونی کار درست چیه، و بعد انگار پشیمون شده باشه از حرفش، ساکت شد، گفتم لطفا با مثال بگو و بشکافش، اما چیزی نگفت.
با سماجت گفتم دو سه روزه خیلی مرموز شدیا:)))
و ادامه دادم: ببین کفهی ترازو به سمت چی سنگین تره همون و انتخاب کن.
و با تردید گفتم نکنه مربوط به منه؟(میدونستم هستا اما ادا بودم🤣)
با خنده گفت دقیقاااا خود تویی و من مثلا غرق در تعجب ابروهامو بالا دادم.
پ.ن: من که میدونم نمیتونی ازم بگذری، فال دیشبمم گفت عاقبتمون ازدواجه، پس خودتو خسته نکن، هیهیهی🤭