امروز حقوق و دادن و من دیوونه وار شروع کردم به پرداخت قسط و قبض و وسایل ضروری،

هیچی نشده ۱۰ تومن خرج کردم.

تصمیم دارم این ماه رو هوشیارانه خرج کنم 👀

اما امشب و به خودم یه غذای مشتی هدیه کردم و دلی از عزا درآوردم، چسبید واقعا.

دیگه اینکه دلم برا کتاب خوندن و رها شدن و گم شدن میون کلمات تنگ شده، مشکل اینه وقتم محدوده و اوقات فراغتمم به خواب میگذره چون خسته‌م.

پ.ن بی‌ربط: شین برگشت بهم گفت آدم میتونه یه ساعت تمام بهت خیره شه.

چقد این مردا لب و دهنن خداوندگارااااا.

+ تاريخ سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ساعت 23:37 به قلم لیلی   |

امروز و به کار و مشغولیت زیاد گذشت.

له و خسته و منتظر حقوقم 👀

به پنجشنبه و اومدن نگار فکر میکنم تحمل اینا آسون می‌شه 😭😭😭

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵ساعت 23:6 به قلم لیلی   |

دیشب و تونستیم تو بغل هم، جفت هم بخوابیم و خوشحالم :)

یعنی اگه نمیشد بدجور کله‌م خراب میشد.

تا ساعت ۵ بیدار موندم بخاطرش.

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵ساعت 23:4 به قلم لیلی   |

فینال امشب رو رفتیم خونه‌ی نیما اینا باز،

دلم خوش بود شب تو اتاق تنها میشیم اما مثل اینکه نمیشه :(((

واقعا دلم میخوادش، نیاز دارم به اینکه خودم رو تو آغوشش حس کنم و رها :(

هنوز هم به طرز احمقانه‌ای امیدوارم بشه، بله.

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵ساعت 3:32 به قلم لیلی   |

امروز شین تو خلال صبحتامون بهم کفت من فقط با توئه که به اصطلاح سر و سری داشتم و تو تنها کسی هستی که ... پریدم وسط حرفش: داشتییییی؟

اصلاح کرد و گفت : یا حتی دارم.

اما همین اصلاحیه‌ش(کاری که قبلا نمی‌کرد) باعث شد بفهمم یه اتفاقی افتاده این وسط، که واقعا نباید دیگه محل سگ به این بشر بدم، و تموم شده بدونم قضیه رو.

فک کن طرف پیش خودش هر موقع عشقش کشیده بهم نزدیک شده،

بعد حالا به صلاح دید خودش فاصله گرفته و طوری رفتار میکنه که انگار نه انگار!

اون وقت من چیکار کردم؟! عین احمقا، عین یه خمیر بازی نشستم به گوشه تا هر موقع دلش خواست بیاد و باهام بازی کنه، هر موقع هم خسته شد بره. همین‌قدر بی‌اراده.

آه لیلی، لیلی، لی‌لییییی

چرا اینکارا رو با خودت کردی؟ کی عقل میاد تو کله‌ت؟

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ساعت 1:40 به قلم لیلی   |

روز تعطیل من فرا رسید و تمامی دوستام رو پیچوندم بخاطر این لحظه، این حالت که تو تختم دراز بکشم و فیلم و سریال های مورد علاقم رو ببینم، یا لم بدم یه گوشه و صرفا فقط به خودم و افکارم و احساساتم بپردازم و باهاشون تنها شم.

چرا مستقیم بهشون نمیگم نمیام؟ چون بیشتر آدما تحمل شنیدن حقیقت رو ندارن حتی اگه به همین سادگی باشه.

+ تاريخ جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ساعت 17:1 به قلم لیلی   |

یک روز بعد اون شب که آب تمام دریاها رو گریه کردم و‌ روز بعد با قیافه‌ای داغون سر کار ظاهر شدم، رفتیم خونه‌ی نیما فوتبال ببینیم.

آخر شب، موقع برگشتن، سه بار تو تاریکی راه‌پله هم و بوسیدیم،

و چیزی جز تو، لب‌هات، و صدات که گفتی « مسخره‌ی من» وجود نداشت.

+ تاريخ جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ساعت 16:56 به قلم لیلی   |

امروز خسته‌ترین بودم.

اما با الهه رفتیم بیرون و خوش گذشت.

پ‌.ن: یکی از اعماق وجودم داره میگه دلم برای محدثه با تمام احساسات عمیق و شدید و شورانگیزش تنگ شده :(

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ساعت 1:45 به قلم لیلی   |

دارم میرم تو یه فازی که نمیخوام با هیچکسی ارتباط داشته باشم و معاشرت کنم.

این چرا انقد وقیح شده؟

چیزی که تو خرف زدنش بیشتر از همه آزارم میده اون حس تمسخر پنهون پشت کلماتشه، تمسخری که معنی « در حدی برام مهم نیستی که میخندم بهت و سوژه‌تم میکنم»

ازش متنفرم.

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ساعت 23:51 به قلم لیلی   |

من هنوز به وجود یه عشق پر شور و آتشین، یه رابطه‌ی پر تب و تاب اعتقاد دارم. و منتظرشم.

+ تاريخ شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵ساعت 1:9 به قلم لیلی   |

روز تعطیلم به خواب و استراحت و سریال و اکسپلور گردی گذشت،

الانم میخوام فیلم نفس عمیق رو ببینم.

در لحظه هزار تا فکر از سرم عبور می‌کنه، همشونم ماشالا چرت و پرت،

باید استفاده از فضای مجازی رو کم و کم تر کنم،

ابدا حال و حوصله‌ی معاشرت با انسان‌ها رو ندارم.

دلم میخواد ورزش و رژیم و زودتر شروع کنم که این مستلزم اینه زودتر حقوقمو بدن.

دیگه اینکه...

کاش الف برای مدتی دست از سر کچلم برداره.

اه.

+ تاريخ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:57 به قلم لیلی   |

امروز شین برگشت بهم گفت نه میتونم باهات باشم، نه ازت بگذرم.
تو دو راهی‌ام. و خندید.

قبلشم داشت میگفت بعضی وقتا نمیدونی کار درست چیه، و بعد انگار پشیمون شده باشه از حرفش، ساکت شد، گفتم لطفا با مثال بگو و بشکافش، اما چیزی نگفت.

با سماجت گفتم دو سه روزه خیلی مرموز شدیا:)))

و ادامه دادم: ببین کفه‌ی ترازو به سمت چی سنگین تره همون و انتخاب کن.

و با تردید گفتم نکنه مربوط به منه؟(می‌دونستم هستا اما ادا بودم🤣)

با خنده گفت دقیقاااا خود تویی و من مثلا غرق در تعجب ابروهام‌و بالا دادم.

پ.ن: من که میدونم نمیتونی ازم بگذری، فال دیشبمم گفت عاقبتمون ازدواجه، پس خودتو خسته نکن، هیهیهی🤭

+ تاريخ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 1:28 به قلم لیلی   |