امروز شین برگشت بهم گفت نه میتونم باهات باشم، نه ازت بگذرم.
تو دو راهی‌ام. و خندید.

قبلشم داشت میگفت بعضی وقتا نمیدونی کار درست چیه، و بعد انگار پشیمون شده باشه از حرفش، ساکت شد، گفتم لطفا با مثال بگو و بشکافش، اما چیزی نگفت.

با سماجت گفتم دو سه روزه خیلی مرموز شدیا:)))

و ادامه دادم: ببین کفه‌ی ترازو به سمت چی سنگین تره همون و انتخاب کن.

و با تردید گفتم نکنه مربوط به منه؟(می‌دونستم هستا اما ادا بودم🤣)

با خنده گفت دقیقاااا خود تویی و من مثلا غرق در تعجب ابروهام‌و بالا دادم.

پ.ن: من که میدونم نمیتونی ازم بگذری، فال دیشبمم گفت عاقبتمون ازدواجه، پس خودتو خسته نکن، هیهیهی🤭

+ تاريخ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ساعت 1:28 به قلم لیلی   |