اشکام تمومی نداره، درست مثل ناامیدی تو وجودم.

واقعا به بن بست رسیدم.

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت 0:11 به قلم لیلی   |

امروز رو کمی درس خوندم و برنامه ریختم برای این مدت باقی مانده که چطور بخونم.

در تمام طول روز هم گرسنه و خواب آلود بودم.

پ.ن: شین اول صبحی ریل آرماندو رو که از قضا لایک کرده بودم برام فرستاده بود. نوشتم: اینم یه جور کسخله.

نوشت: و تو هم این کسخلا رو لایک میکنی.

:)))))))

+ تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:25 به قلم لیلی   |

وای بعضی آدما فازتو برای کل روز خراب میکنن،

نمونه‌ش این الکس که هر موقع تکست میده از بی پولی و نداشتن پول سیگار و فلانش دم میزنه. حس خیلی بدی بهم دست میده، انگار که من رو به چشم یه طعمه برای سواستفاده ببینه.

«پول نداری برگرد شهرتون، تهران موندی چکار؟»

عین عبارتی که بهش گفتم و اونم برگشت گفت نمیخواد بیشتر راجع به این موضوع صحبت کنه 😏

+ تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت 21:18 به قلم لیلی   |

قرار گذاشته بودم با دوستم، و چون زودتر رسیده بودم دم کافه منتظرش شدم.

یه آقای خیلی جنتلمن اومد کنارم پرسید شما ترکی بلد؟

فک کردم از آذری های ایرانه و گفتم که ترک نیستم.

بالاخره گفت که ترک ترکیه‌س و تهش گفت: چشمان و نگاه زیبا🥹

میخواستم بیشتر باهاش مصاحبت کنم که دوستم عین خروس بی محل سررسید. و هیچی. خدافظی کردم و رفتم.

و در کماااال تعجب دنبالم نیومد و به پام نیفتاد که راه ارتباطی براش بذارم😳 وقاحت و جسارت تا به کجا؟!

پ.ن: الان اون کسخل میاد کامنت خصوصی میذاره که خیلی خودشیفته‌ای، فک نکن خوشگلی 😏

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 20:38 به قلم لیلی   |

کماکان حوصله‌ی شین رو ندارم، گرچه گاه و بی‌گاه میاد و حرف های همیشه‌ش رو میزنه.

مثلا دیروز که من داشتم بهش میگفتم «من همچنان مثل گذشته ازت میترسم» گفت:« زن باید از شوهرش بترسه بالاخره»

زر مفت، حرف، لب و دهن، طبل توخالی😷

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:33 به قلم لیلی   |

کرم ۳۴۵ رو خریدم و وای به حالش اکه پوستم رو مثل شیشه نکنه 😏

از دیشب مصرف رو شروع کردم و منتظر اثراتشم🙂‍↔️

پ.ن: الان که دارم اینا رو مینویسم روبروی شین نشستم. اونم قیافه‌ی جدی گرفته که مثلااا عصبانیه. اینم فیلمشه، محاله به خواسته‌ش تن بدم.

پ.ن۲: خواسته‌ش: تو روز تعطیل هم بیا سرکار.

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:24 به قلم لیلی   |

یه ذره ناخوش احوالم. فکر کنم دارم مریض می‌شم.

سوای اون ابداً حوصله‌ی شین رو ندارم. تو یک آن دیگه برام جالب نبود و دیدم چقدر خسته‌کننده‌ست.

بهتر البته. عتیقه.

+ تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:25 به قلم لیلی   |

وای دلم یه چیز جدید، یه حال خوب میخواد :(

مثل یه مسافرت، کنار اون.

یه چی که منو به هیجان بیارههههه 😩

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 18:53 به قلم لیلی   |

دلم برای کتاب خوندن تنگ شده، خیلی تنگ.

لای ورقای کتاب خودم رو از نو پیدا میکنم.

یه عالمه کار هم سرم ریخته؛ درس، باشگاهی که باید برم، و این کار لعنتی.

فیلم و سریالم که نمیتونم ترک کنم :( وصلم میکنه به جهان، به زندگی.

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 10:14 به قلم لیلی   |

بله، من خوابیدم تا به الان، اونم نان استاپ. وووهوووو.

تازه اونم چون همسایه بیدارم کرد :)))))

الان آماده‌م که یک فیل و ببلعم.

+ تاريخ جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 17:45 به قلم لیلی   |

پنجشنبه شد و من باز رفتم سرکار، بخاطر موارد اورژانسی پیش اومده😖

بعد کار خوابیدم تا الان. الانم میخوابم تا هرجا که شد.

این بود زندگی؟

شب بخیر.

+ تاريخ جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 3:16 به قلم لیلی   |

امروز روز تعطیلم بود اما من اومدم سرکار،

با این وعده که پنجشنبه رو لازم نخواهد بود که بیام.

الان کارم تموم و خوشحالم *_*

پ.ن: یه ساعت بعد دوباره زنگ زد که کارت تموم نشده، باید فلان بخشم سر بزنی، هیچی دیگه، شادی به ما نیومده :))))

پ.ن۲: ولی دروغ چرا، با اینکه از خستگی دارم جر میخورم اما این حال رو، این روزا رو دوست دارم.

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 16:18 به قلم لیلی   |

احمق جان، به خودت احترام بذار و دیگه بیخیال شو. فایده‌ای نداره جدی.

الکی خودتو خسته میکنی. اینم عین چی هوا ورش داشته 😏

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:20 به قلم لیلی   |

وای عصبی‌ام و از طرفی خوشحال که بالاخره این بشر من رو به این نقطه رسوند :)

حالم بهم خورد. و بهم برخورد. وات د فاز آخه مردک.


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:19 به قلم لیلی   |

واقعا از رو بی‌حوصلگی و وقت گذرونیه وگرنه آدم بخواد جدی شه یه ثانیه از وقتش رو با این جماعت هدر نمیده.

ناامید کننده از تمام جهات.

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:19 به قلم لیلی   |

جالبه، تو‌که انقد عاشقی و تو فکرش چطور با این و اون دیت می‌ذاری؟

تازه یه بار برگشت گفت خودم باهاش کات کردم چون همه دنیاش شده بودم.

آرماندو رو میگم. اه. عنم گرفت 😷

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 11:14 به قلم لیلی   |

بعضی ها بدون اینکه کار خاصی انجام بدن رو مخ آدم راه می‌رن و دوس داری خرخرشونو بجوئی.

نمونه‌ش این دو پرستار بخش ریه.

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:16 به قلم لیلی   |

میتونم این کار رو کنم؟ البته که میتونم :))))

فقط باید به هوس‌هام نه بگم که کار مشکلی هم نیس با تصور اون چیز میزا که دیدم ازش😷

همت کنم تمومه.

پ.ن: چقدر حوصله‌ی پرسنل، بیمارا و کلا مردم رو ندارم.

+ تاريخ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:15 به قلم لیلی   |

بعد صحبت با نازیلا، یهو دیدم چقدر دلم خواست منم لونه ی خودم رو داشته باشم 🥲

دوستام بیام پیشم، زندگی کنار عزیز دلم رو تجربه کنم، وسایلش رو با سلیقه و عشق و ذوق دونه به دونه بگیرم 😭🫠

واقعا چرا تا الان انقدر جدی بهش فکر نکرده بودم!

هدف بعدیم میشه این🥹

خدایا بشهههه 🙏🏻😩

+ تاريخ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:3 به قلم لیلی   |

چقد تا لنگ ظهر خوابیدن حال میده، منتها به شرطی که بعدش چایی و غذات آماده باشه.

دیروز دوباره‌ اون چه که تو ذهنم بود رو با شین مطرح کردم، اما اون سکوت کرد، یا طفره رفت و یه جاهایی حتی چشاشو دزدید ( وا :/ )

درکش نمی‌کنم جدی.

پ.ن: استوری گذاشتم و آرماندو هیچی نگفت.

+ تاريخ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:19 به قلم لیلی   |

زلفام رو دادم به باد و الان حس بهتری دارم 🤓

خسته‌م و نوشتنم نمیاد فعلاً.

+ تاريخ جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 1:15 به قلم لیلی   |

کاش میشد چند روز مرخصی بهم بدن بخوابم فقط. همین شده آرزوم😭

پ.ن: دلم نمیخواد سریال لری دیوید تموم شه، میخوام تا قیام قیامت طولش بدم🥲

+ تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 0:39 به قلم لیلی   |

من اینجا یه قسمتایی از خاطرات روزمره‌مو مینویسم برای دل خودم، نه کسی قراره منو بشناسه و نه ببینه.

پس زر مفت ممنوع.

+ تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 0:31 به قلم لیلی   |

بازم برگشته بهم میگه « نه، خدایی زن من میشی؟»

و من یه لحظه شک ورم میداره که نکنه این واقعنی میخواد اقدام کنه؟؟

شک به این خاطره که طبق صحبتایی که راجع بهش میشه سابقه‌ی خوبی با خانم ها نداره و به جورایی دن ژوان محسوب میشه (با ارفاق البته🤣)

و انگار همه رو داره میبره لب چشمه و تشنه برمیگردونه.

البته که من تموم این ها رو میدونم و بارها هم به روش آوردم که از شیطنتاش باخبرم، فک میکنی چی گفته باشه در جواب؟ «از تمامی زن های زندگیم، جذاب تر و زیباتری» که خب بنظرم اینم اظهر من الشمسه با توجه به دور و وریاش🙂‍↔️

دلیل اینکه یه درصد این آدم درگیر من شده اینه که میدونه من از لحاظایی که خودش امروزم اشاره کرد بهش فرق دارم و این تو کتش نمیره.

پ.ن: میل دیوانه‌واری امروز باعث شد کاملا ناگهانی خم شم سمتش، صورتش رو تو دستم بگیرم و لباشو ببوسم. طولانی. و بعد اونو با لبخند رو لبش تو اتاق تنها ول کنم و در برم. یه عوضی به تمام معنام، میدونم.

+ تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:39 به قلم لیلی   |

دیشب یه فیلم با هم تماشا کردیم، و واقعا در عین مسخره بودن، خیلی بامزه بود.🤣

طنزش جوری نیس همه پسند باشه ولی خوشحالم من و اون جفتمون سلیقمون تو این قضیه یکیه ^_^

+ تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 10:38 به قلم لیلی   |

تو آخر وقت کاری وقتی کنار هم داشتیم از بیمارستان میرفتیم بیرون گفت فلانی (از کارکنان) برگشته گفته « همین دخترو بگیر، خیلی خوشگله.»

و آروم تر ادامه داد : «نمیدونه آخر سر میگیرمت» یه همچین چیزی.

البته که بنده به روی خودم نیاوردم و با خنده گذشتم،

اما بعدش گفت: همه در عجبن چرا تورو نمیگیرم.

منم گفتم: بله دیگه مایه‌ی تعجبه من با این همه جمالات و کمالات :))))))

واقعا دقت کردم اکثر مواقع دارم پرت و پلا میگم 😭

لال شم خب کاش.

پ.ن: اصلیه اونیه که اکثرا تلاش داری در موردش ننویسی 😬

+ تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 1:47 به قلم لیلی   |

شین برگشته بهم میگه از خودم میترسم، از اینکه در نهایت نتونم ازت بگذرم و بگیرمت.

گفتم: یعنی انقد از جانب من و جواب مثبتم مطمئنی که الان تنها نگرانی و ترست اونه؟

خندید: آره دیگه، تو که اوکی‌ای.

با نیشخند جواب دادم: ما رو دست کم گرفتی ظاهرا.

و بله، ظاهرا خیلی از جانب من نامطمئن، مطمئنه. بنده خدا. من فقط بخاطر هوی و هوس میخوامت بدبخت :)))))

پ.ن: وسط صحبتاش باز گفت خدای من، تو چرا این همه زیبا و خوشگلی :>

پ.ن ۲: باید عهد ببندم با خودم دیگه راجع بهش با بچه‌ها صحبت نکنم، چقدر فضولن ملت :/

+ تاريخ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:36 به قلم لیلی   |

اون مدتی که با آرماندو صحبت می‌کردم، مدام استوری و نوت میذاشت و خیلییی فعال شده بود تو فضای مجازی.

الان که ارتباطمون قطع شده هیچ خبری ازش نیس. عجیبا غریبا. عشق من چه کارها که با آدم نمیکنه 😳

+ تاريخ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:41 به قلم لیلی   |

این چند روز و بس که پاره بودم، فقط جنازه‌م میرسید خوابگاه و فرصتی برای نوشتن نبود.

نگاراومد و رفت و کلی هم خوش گذشت 😍🥲

واقعا چه نعمتیه این دوستی، زندگی اینطوری و با این چیزهاست که زیبا میشه.

پ.ن: شین کماکان ازم فاصله می‌گیره اما نامحسوس و چراغ خاموش.

+ تاريخ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:21 به قلم لیلی   |

امروز تولد شین بود و به این مناسبت باهاش مهربون تر بودم.

بخوام صادق باشم اغلب اوقات نگاهم بهش مث یه دوسته و دوسشم دارم.

اما بهرصورت یه فاصله‌ی عامدانه و نامحسوس ازم گرفته که البته من وقعی نمی‌نهم اما یه جورایی هم جویای علتم 🤓

پ.ن: حس میکنم دیگه بلد نیستم چجور با آدما ارتباط بگیرم و معاشرت کنم، به قول سمانه خیلییی سخته 🤣

+ تاريخ پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت 1:53 به قلم لیلی   |