شین برگشته بهم میگه از خودم میترسم، از اینکه در نهایت نتونم ازت بگذرم و بگیرمت.
گفتم: یعنی انقد از جانب من و جواب مثبتم مطمئنی که الان تنها نگرانی و ترست اونه؟
خندید: آره دیگه، تو که اوکیای.
با نیشخند جواب دادم: ما رو دست کم گرفتی ظاهرا.
و بله، ظاهرا خیلی از جانب من نامطمئن، مطمئنه. بنده خدا. من فقط بخاطر هوی و هوس میخوامت بدبخت :)))))
پ.ن: وسط صحبتاش باز گفت خدای من، تو چرا این همه زیبا و خوشگلی :>
پ.ن ۲: باید عهد ببندم با خودم دیگه راجع بهش با بچهها صحبت نکنم، چقدر فضولن ملت :/