شین برگشته بهم میگه از خودم میترسم، از اینکه در نهایت نتونم ازت بگذرم و بگیرمت.

گفتم: یعنی انقد از جانب من و جواب مثبتم مطمئنی که الان تنها نگرانی و ترست اونه؟

خندید: آره دیگه، تو که اوکی‌ای.

با نیشخند جواب دادم: ما رو دست کم گرفتی ظاهرا.

و بله، ظاهرا خیلی از جانب من نامطمئن، مطمئنه. بنده خدا. من فقط بخاطر هوی و هوس میخوامت بدبخت :)))))

پ.ن: وسط صحبتاش باز گفت خدای من، تو چرا این همه زیبا و خوشگلی :>

پ.ن ۲: باید عهد ببندم با خودم دیگه راجع بهش با بچه‌ها صحبت نکنم، چقدر فضولن ملت :/

+ تاريخ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 19:36 به قلم لیلی   |