یک روز بعد اون شب که آب تمام دریاها رو گریه کردم و‌ روز بعد با قیافه‌ای داغون سر کار ظاهر شدم، رفتیم خونه‌ی نیما فوتبال ببینیم.

آخر شب، موقع برگشتن، سه بار تو تاریکی راه‌پله هم و بوسیدیم،

و چیزی جز تو، لب‌هات، و صدات که گفتی « مسخره‌ی من» وجود نداشت.

+ تاريخ جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ساعت 16:56 به قلم لیلی   |